در حال حاضر روی تختم نشستم و پیژامه پامه
و کاملن ژولیده پولیده ام
و دلم برای موبایل گوگولی مگولیم تنگ شده
هیچ اس ام اسی هم از صبح برای تبلتم نیومده
نه از دوست نه از رفیق نه از همکار
البته میلان یه دونه اس داد و یک نفر هم اشتباهی تماس گرفت
البته این کاملن طبیعیه چون هیچکس شماره تبلتمو نداره
موهام بلند شده
به شونه هام رسیده
و ایندفعه دیگه نمیخوام کوتاهشون کنم و عین پسرای تخس احمق بشم که کفشای چرم هشترک میپوشن
البته من کفش هشترک رو دوست دارم و قاعتا این موضوع منتفی نمیشه تا مدت ها
نمیدونم میتونم عادت کنم که بعد دوازده روز دوباره برگردم سر کار یا نه !
یا هنوزم از اون مکان متنفر می مونم
Sunday, November 30, 2014
Friday, October 10, 2014
این روزها
این روزها کوه ها خوش رنگ تر است
این روزها آسمان آبی تر است
این روزها ستاره ها ز همیشه پر نور تر است
این روزها میخندم
خواب راحت و عمیق من
ذهن آرام و بی دغدغه من
حضور تو یعنی زمزمه دوباره زندگیم
حضور تو به معنی غلبه به ترس هایم
وقتی هستی حس میکنم کوهی پشت سرم ایستاده
این است معنای این روزها
نه آن روزهایی که به اشتباه فهمیده بودم
خدایا حضور تو در زندگی ام
یعنی من در اوج خوشبختی ام
پری سآ
این روزها آسمان آبی تر است
این روزها ستاره ها ز همیشه پر نور تر است
این روزها میخندم
خواب راحت و عمیق من
ذهن آرام و بی دغدغه من
حضور تو یعنی زمزمه دوباره زندگیم
حضور تو به معنی غلبه به ترس هایم
وقتی هستی حس میکنم کوهی پشت سرم ایستاده
این است معنای این روزها
نه آن روزهایی که به اشتباه فهمیده بودم
خدایا حضور تو در زندگی ام
یعنی من در اوج خوشبختی ام
پری سآ
Monday, October 6, 2014
با ترس هایت رو به رو شو !
اولش وقتی بهم گفت کاری رو انجام بده که ازش میترسی
طفره رفتم
میتونم بگم بهترین و ناب ترین حس دنیارو دارم وقتی حتی فکر کردن به بعضی چیزها برام کسل کننده باشه
انرژی ماورایی بنفش
چند روزیه همه چی واقعن عالیه
اصن فکرشم نمیتونین بکنین
انگار صبح ها پر از انرژیه
و آسمون پر از حس خوب
فکر کنم دارم برمیگردم به حالت اولیه خودم
و از این موضوع خوشحالم
چند روز پیش کارفرمای محترم جملات پر انرژی برای بچه ها چاپ کرد و به همه پرسنل داد
متنشم این بود که : من مطمئن هستم که امروز برای من روز فوق العاده ایست و اتفاق خوبی برای من می افتد
منم کلن خنثی بودم اونروز
اما هراز چند گاهی نگاهی به اون برگه سبز که این جمله روش نوشته شده بود مینداختم
و اینکه انتظار هیچ اتفاق خوبی رو نداشتم
تا اینکه بعد از ظهر به سرم زد برم چرم بگیرم و شروع کنم به کارهاییکه قبلن انجام میدادم
اولش ترسیدم از اون کوچه های مطهری
اما رفتم خودم تنها رفتم
توی همون کوچه ها
وهیچ اتفاق خاصی نیوفتاد!!! هیچ کوچه ای منو نخورد و اصن نگران نبودم
یک خرید فوق العاده و عـــــــــــــــالی داشتم
و بعد رسیدم خونه و باز یک موضوع جالب شد
که فکر کنم 2 تای اینها همون اتفاق خوبی بودند که اصلن انتظارشونو نداشتم
و روز بعد این یادداشت رو با خودم به خونه بردم
شب که خوابیدم خواب عجیبی دیدم
از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم و به محل سرویس رفتم
و با صحنه ای فوق العاده عجیب مواجه شدم
که این صحنه واقعن خنده دار بود
و تا همین الان که دارم مینویسم دارم میخندم
و تا همین الان که دارم مینویسم دارم میخندم
واااااااااای من عاشق این روزهام
از خدا ممنونم که روزهای جدید زیبایی رو بهم هدیه کرده
خدایا ممنونم از بودنت
Saturday, May 17, 2014
افتتاح بلاگر پرپر میرزا خان :))
همیشه دوست داشتم یه بلاگر داشته باشم مثل مظفر مستدام
خیلی روان و ساده توش اتفاقات روزانه ام رو توضیح بدم
بلاخره تصمیممو گرفتم
الان من یک بلاگر دارم :)
پرپر میرزا
خیلی روان و ساده توش اتفاقات روزانه ام رو توضیح بدم
بلاخره تصمیممو گرفتم
الان من یک بلاگر دارم :)
پرپر میرزا
Subscribe to:
Posts (Atom)
